خنده یا گریه

 

خواهی اگر قلب تو روشن شود



پیش تو عالم همه گلشن شود



در گذر از غصه و از اشک و آه



خنده بکن از ته دل قاه قاه



خنده به قلب تو صفا می دهد



خنده به چشم تو حیا می دهد



خنده به روی تو دهد آب و رنگ



می شوی اندر بر مردم قشنگ



خنده به هر لب که عیان می شود



گر که بود پیر ، جوان می شود



خنده کند دور ز تن درد را


خنده کند سرخ ، رخ زرد را



فایده خنده بود بی شمار



زان بشوی شاد در این روزگار


 

بین دو لب خنده چو گردد عیان

 

غصه و غم را ببرد از میان

 

ترک غم رفته و آینده کن


خنده کن و خنده کن و خنده کن

 

*****

؟ 

شگفتی های عدد هفت 2

 

در قرآن كريم به دفعات از سموات سبع نام برده شده است

و در سوره حجر آيه 44 مي گويد كه جهنّم هفت درب دارد.

هفت سبع: قرآن را هفت سبع ناميده اند و دو وجه تسميه براي آن ياد كرده اند.

نخست آنكه قاريان قديم آن را به هفت بخش تقسيم كرده

 هر روز يك سبع وهر هفته يك بار ختم قرآن مي‌كردند.

 

هفت بطن: هفت مفهوم كه براي آيات قرآني قايلند

حرف قرآن را بدان كه ظاهري است                              

 زير ظاهر باطني بس قاهري است


زير آن باطـن يكـي بطــن ســــــوم                                   

كه در او گردد خردها جمله گم


بطن چارم از نبي خود كس نــــديد                                    

 جـز خــداي بـي نظيــر بي نديد


همچنين تا هفت بطن اي بوالكرم                                 

مي شمر تو زين حديث معتصم

1) هفت روز هفته

2) هفت سوراخ سر آدمی

3)‌ هفت رنگ رنگین کمان

4) تعادل عمر آدمی هفتاد سال می باشد

5) استاندارد قد هر فرد که با عدد طلایی نیز مطابقت دارد

 به اندازه هفت وجب و نیم دست اوست

6) گرگ‌ها در دسته های هفتایی به شکار می روند

7) هفت شهرعشق،

 هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

مولانا

8) اصحاب کهف هفت  نفر بودند

9) هفت قسمت بدن میت را کافور می زنند

۱۰)‌ بچه ها در سن هفت سالگی و برج هفتم به مدرسه می روند

 طواف خانه خدا هفت دور است،

سعی بین صفا و مروه که یکی از احکام حج است هفت  بار است

 یکی از احکام حج زدن هفت سنگ به ستونی است

که به نشان شیطان است که ابراهیم(ع)در جریان قربانی

 اسمائیل(ع) ابدائگر آن بود  ادعای یهود برای به دوزخ انداختن

 آنان از جانب خدا، هفت روز بود   آیه 80 بقره

 اسلام بر 7 چيز است :

 1) صبر   2) صدق    3) يقين   4) رضا    5) وفا  

  6) علم    7) حلم (صبوري - بردباري)

نام طبقات آسمان و رنگ آنها

1) نام آسمان دنيا رفيع است و رنگ آن به رنگ آب و دود است

2) نام آسمان دوم قيدوم است و رنگ آن به رنگ نُحاس  است

3) نام آسمان سوم ماروم است و رنگ آن به رنگ  شبه  است

4) نام آسمان چهارم ارقلون است و رنگ آن به رنگ فضّه (نقره) است

5) نام آسمان پنجم هيفون است و رنگ آن به رنگ ذهب (طلا) است

6) نام آسمان ششم عروس است و رنگ

 آن به رنگ ياقوت خضراء ( ياقوت سبز) است

 نام آسمان هفتم عجماء است و رنگ آن به رنگ دُرة البيضاء (دُرِّ سفيد) است .

قوم عاد هفت شبانه روز به بلا مبتلا شدند.

«سخرها علیهم سبع لیال و  ثمانیة ایام»

هفت انسان نقش شده در بالای درب آرامگاه داریوش هخامنشی

۱۲) هفت پله‌ی آرامگاه کورش کبیر در پاسارگاد

۱۳)  هفت‌خوان رستم در شاهنامه

۱۴) هفت پیکر (اثری از نظامی گنجه‌ای، شاعر و نویسنده‌ی

 بزرگ ایرانی در قرن ششم هجری)

هفتمین پسر از هفتمین پسر:

همانطور كه گفتیم هفت جادویی ترین اعداد است

 و در معرفت قومی، هفتمین فرزند پسر از هفتمین

 پسر یك خانواده با نیروهای قدرتمند جادویی و

 شفادهندگی متولد میشود. او پیشگو است و از

 قدرت های عجیبی برخوردار است.

 هفت كلمه آخر:

هفت كلمه آخر، به آخرین جمله حضرت عیسی بر صلیب اشاره دارد.

 این كلمات از این قرارند:


خدای من، چرا مرا به خود واگذاشتی؟

 

هفت وسیله آرایشی سنتی   

 
 می‌دانیم که آرایش کردن در گذشته و از زمان

 بسیار دور وجود داشته است و جالب این است

 که زنان ایرانی در گذشته هفت وسیله آرایشی

 را مورد استفاده قرار می‌دادند که عبارتند از

 حنا، وسمه، سرمه، سرخاب، سفيد‌آب، زرک و غاليه. 



 

شگفتی های عدد هفت 1

   

عدد هفت در عبادات اسلامي بيشتر به چشم مي‌خورد

 نخست اينكه مي‌خوانيم آسمانها هفت طبقه هستند

 و سوره حمد كه در نمازهاي يوميّه خوانده مي‌شود

به اتّفاق همه مفسّرين هفت آيه دارد و اركان نماز هفت است

 سجده موقعي صحيح است كه هفت عضو بدن با زمين تماسّ داشته باشد.



ترا بــايدكه هفت اندام  هنگام  نماز  اندر      

فــروسايي به خـــــاك تيره در كيش مسلماني

و گر از نام هفت اندام پرسي گويمت اينك      

دو شصت پاي و دو زانو دو پنجه دست و پيشاني

 

بزرگترين عبادات در اسلام شركت در كنگره عظيم حجّ است

 و در اين مرحله عدد هفت بيشتر به چشم مي‌خورد،

 اصولاً مناسك حجّ هفت تا است:


1- احرام 2- طواف 3- سعي 4- عرفات 5- مني 6- رمي 7- ذبح

 

سعي بين صفا و مروه 7مرتبه است

يعني آن فاصله را بايد 7 بار طيّ كرد، صفا و مروه نام دو كوه است

 در مكّه كه فاصله ميان آن دو كوه 420 متر است كه مي‌توان گفت

 در آن فاصله شصت تا هفت خوابيده است.هفت بار تهليل از اعمال حجّ است.

 پس از ايستادن در صفا بايد هفت بار تكبير گويد و هفت بار تهليل خدا كند.

طواف «پيرامون چيزي گشتن» عبارت از هفت مرتبه دور خانه خدا گرديدن است.

 شروع طواف بايد از حجرالاسود باشد ودر حجر الاسود ختم شود،

 طواف ا ز اركان حجّ است و كسي كه عمداً ترك كند حجّ او باطل است

بايد دقّت كرد كه دورهاي كعبه از هفت مرتبه كمتر يا بيشتر نباشد.

در قرآن كريم دفعات از سموات سبع نام برده شده است

و در سوره حجر آيه 44 مي گويد كه جهنّم هفت درب دارد.

هفت سبع: قرآن را هفت سبع ناميده اند و دو وجه تسميه براي آن ياد كرده اند.

نخست آنكه قاريان قديم آن را به هفت بخش تقسيم كرده

 هر روز يك سبع وهر هفته يك بار ختم قرآن مي‌كردند.

دوم آنكه قرآن مشتمل بر هفت موضوع است:

 

 وعد- وعيد- وعظ- قصص- امر- نهي- ادعيه

 

در سوره يوسف آمده است كه پادشاه وقت در خواب هفت گاو فربه

 هفت گاو لاغر و هفت خوشه سبز گندم و هفت خوشه خشك مي‌بيند. ...

 حضرت يوسف در تعبیر آن خواب مي‌گويد كه هفت سال پرنعمت

 و سپس هفت سال خشك سالي خواهد شد

كه شرح آن را مي‌توان از تفاسير معتبر استفاده كرد.

 

قرآن و عدد هفت


اولین عددی که خداوند در قرآن ذکر کرده، عدد هفت است.

 قرآن دارای یک نظم عددی است که سر سلسله آن عدد هفت و توابع آن می‌باشد‌.

 بعد از بررسی هر آیه و تعداد حروف و کلمات آن و تعداد این آیات و موقعیت آن

در سوره خواهیم دید که ‌این اعداد حساب شده و در نهایت یکی از توابع

عدد هفت می‌باشد. عدد هفت، 27 بار در قرآن ذکر شده.

 میان سوره «بقره» که اولین بار عدد هفت در این سوره آمده

و سوره «نباء» که آخرین هفت در آن ذکر شده‌، 77 سوره قرار دارد‌.

 میان آیه 29 سوره بقره که برای اولین بار عدد هفت آمده

تا آیه 12 سوره نباء که آخرین عدد هفت در آن آمده، 5649 آیه وجود دارد

که‌ یکی از توابع عدد هفت است که اگر7 را ضرب در

 عدد 307 بکنیم، عدد بالا به دست می‌آید.

 

ادامه در آپ بعدی


 

خــــو ن جـــــگـــــر

مایه اصل و نسب گویا در این دنیا زر است


میخورد خون جگر چیزی که صاحب جوهر است


مرد را جوهر بکار آید نه خنجر در میان


ور نه پر ماکیان هر یک به تیزی خنجر است


نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست


روی دریا خس گرفته قعر دریا گوهر است


دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست


جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است


شصت و شاهد هر دو دعوای بزرگی میکنند


پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است


کره اسب از نجابت در پی مادر رود


کره خر از خریت پیش پای مادر است


آهن و فولاد از یک کوره میایند برون


آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است


ناکسی گر بر سمند تیزرو گردد سوار


 بر بجول ماند که زیرش اسب و بالایش خر است


سعدیا چون بنگری دنیای فانی بگذرد


چشم تا بر همزنی خشت لحد زیر سر است


 

سعدی شیرازی

 

*****

 

 

گلگشتى در وبم

 

 

زبسم  الله   چیزی   نیست   بهتر

نهادم    تاج    بسم   الله  بر   سر

عجب   تاجیست   این   تاج   الهی

بنه  بر  سر  برو  هر جا که خواهی

 

سعدی

 

*****

 

ای که پیوسته تو در عصیان روی

چون بمیری همچنان پژمان روی

نیک باید زیست  تا در وقت مرگ

دیگران گریند و تو خندان روی

 

خواجه عبدالله انصاری

 

*****

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر موئی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

 

 *****

عطار

 

به شب خواب وبه روز خواب غفلت

که شرمت باد ای غرقاب غفلت

مخسب ای خفته آخر از گنه بس

چرا خفتی که گورت خوابگه بس

 

عطار

 

 *****

گر  بر  سر   نفس  خود  امیری مردی

بر کور و کر ار نکته نگیری مردی

مردی  نبود  فتاده  را پای  زدن

گر  دست  فتاده ای بگیری مردی

 

رودکی

 

*****

 

امروز بهای هیزم وعود یکیست

در چشم جهان خلیل و نمرود یکیست

در نزد کسانی که در این بازارند

آواز خر ونغمه داود یکیست

؟

*****

 

هر که افزون گشت  سیم وزرش

زر نباریده از آسمان بر سرش

از کجا جمع کرده این زر و مال

یا خودش  دزد بوده یا پدرش

 

سعدی

 

*****

 

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می  می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

 

حکیم عمرخیام 

 

*****

 

آنها که کهن شدند و اینها که نوند

هر کس بمراد خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی

رفتند و رویم دیگر آیند و روند

 

حکیم عمر خیام 

 

*****

 

گفتم  صنما به  زلف هندو

دل  بردی و عالمی گواه  است

گفتا دل خویشتن  نگه دار

دزد  نگرفته  پادشاه است

 

یغمای جندقی

 

*****

 

ابروی تو قبله نمازم  باشد

یادتو گره گشای رازم باشد

ازهر دو جهان برفکنم روی نیاز

گرگوشه چشمت به نیازم باشد

 

خواجه عبدالله انصاری

 

*****

ای اخی دست از دعا کردن مدار

با اجابت یا رد اویت چکار

گراجابت کرد آن بس نکوست

ور کند مردود آن هم لطف اوست

 

مولانا

 

*****

 

با یارم و دایم دلم از غم ریش است

در وصلم ومحنتم ز هجران بیش است

تلخ است شراب عیش در کام دلم

حالی دارم که نوش بر من نیش است

 

ابوالحسن خرقانی

 

 *****

 

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

ابوسعید ابوالخیر

 

*****

هر که رخسار تو بیند به گلستان نرود

وانکه درد تو کشد در پی درمان نرود

عشق تو روز ازل بر دل ما داغ نهاد

نقش آن تا ابد از دل ویران نرود

هوسم  بود که در تیر غمت کشته شوم

لیک این لاشه ضعیف است درپی درمان نرود

احمدجام ز انفاس تو گوید سخنی 

عاشق آن است که اندر پی درمان نرود

 

شیخ احمد جام

 

*****

 

تو امید منی اندر قیامت

ندارم گر چه جز درد وندامت

تو امید منی اندر صراطم

بفضل خویش بخشی نجاتم

تو امید منی در پای میزان

به لطف خویش بخشی جرم وعصیان

الهی جان عطارت حیران

عجب در آتش مهر تو سوزان

 

عطار نیشابوری 

 

*****

 

 

اشعاری ناب از سعدی

 

 

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

 

سعدی

 

روزی گفتی شبی کنم دلشادت

وز بند غمان خود کنم آزادت

دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت

وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟

 

سعدی

 

ای ماه شب‌افروز شبستان‌افروز

خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز

تو خود به کمال خلقت آراسته‌ای

پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز

 

سعدی

 

 

وه وه که قیامتست این قامت راست

با سرو نباشد این لطافت که تراست

شاید که تو دیگر به زیارت نروی

تا مرده نگوید که قیامت برخاست

 

سعدی

 

 

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست

هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست

ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای

ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست

 

سعدی

 

 

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست

وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

گر تو دگری به جای من بگزینی

من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست

 

سعدی

 

تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد

گر خام بود اطلس و دیبا گردد

مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید

دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد

 

سعدی

 

هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد

دانی که ز شوقم چه به سر می‌گذرد؟

گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای

آخر به دهان چون شکر می‌گذرد

 

سعدی

 

آن دوست که آرام دل ما باشد

گویند که زشتست بهل تا باشد

شاید که به چشم کس نه زیبا باشد

تا یاری از آن من تنها باشد

 

سعدی

 

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند

بربود دلم ز دست و در پای افکند

این دیدهٔ شوخ می‌برد دل به کمند

خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

 

سعدی

 

آنان که پریروی و شکر گفتارند

حیفست که روی خوب پنهان دارند

فی‌الجمله نقاب نیز بیفایده نیست

تا زشت بپوشند و نکو بگذارند

 

سعدی

 

گر دست دهد دولت ایام وصال

ور سر برود در سر سودای محال

یک بوسه برین نیمه خالی دهمش

از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال

 

سعدی

 

آن دوست که دیدنش بیارید چشم

بی‌دیدنش از دیده نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم

ور دوست نبینی به چه کار آید چشم

 

سعدی

 

هر گه که نظر بر گل رویت فکنم

خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم

ور بی‌تو میان ارغوان و سمنم

بنشینم و چون بنفشه سر برنکنم

 

سعدی

 

آرام دل خویش نجویم چه کنم؟

وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟

گویند مرو که خون خود می‌ریزی

مادام که در کمند اویم چه کنم؟

 

 سعدی
 

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم

صوفی شوم و گوش به منکر نکنم

دیدم که خلاف طبع موزون من است

توبت کردم که توبه دیگر نکنم

 

سعدی

 

من با تو سکون نگیرم و خو نکنم

بی عارض گلبوی تو گل بو نکنم

گویند فراموش کنش تا برود

الحمد فراموش کنم و او نکنم

 

سعدی

 

ای کاش نکردمی نگاه از دیده

بر دل نزدی عشق تو راه از دیده

تقصیر ز دل بود و گناه از دیده

آه از دل و صد هزار آه از دیده

 

سعدی

 

ای کاش که مردم آن صنم دیدندی

یا گفتن دلستانش بشنیدندی

تا بیدل و بیقرار گردیدندی

بر گریهٔ عاشقان نخندیدندی

 

سعدی

 

هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری

چندانکه نگه می‌کنمت خوبتری

گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش

بستانم و ترسم دل قاضی ببری

 

سعدی

 

گر دولت و بخت باشد و روزبهی

در پای تو سر ببازم ای سرو سهی

سهلست که من در قدمت خاک شوم

ترسم که تو پای بر سر من ننهی

 

سعدی

 

 

ای برادر ما به گرداب اندریم

وان که شنعت می‌زند بر ساحلست

شوق را بر صبر قوت غالبست

عقل را با عشق دعوی باطلست

نسبت عاشق به غفلت می‌کنند

وان که معشوقی ندارد غافلست

بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ

در طریق عشق اول منزلست

 

سعدی

 

 

 

منشور کورش کبیر

 

 

منشور کـوروش بـزرگ به زبان شعر

 

فرمان دادم تا بدنم را بدون این که مومیایی کنند

 و یا در تابوت بگذارند در گور قرار دهند

 تا ذرات تنم خاک ایران شود


 کورش کبیر

 

*****

 

جهان در سیاهی فرو رفته بود      

به بهبود گیتی امیدی نبود

نه شایسته بودی شهنشاه مرد       

رسوم نیاکان فراموش کرد

بناکرد معبد به شلاق و زور  

نه چون ما برای خداوند نور

 پی کار ناخوب دیوان گرفت 

خلاف نیاکان به قربان گرفت

نکرده اراده به خوبی مهر

در اویخت با خالق  این سپهر

در آواز مردم به جایی رسید

که کس را نبودی به فردا، امید

به درگاه مردوک یزدان پاک

نهادند بابل همه سر به خاک

شده روزمان بدتراز روزپیش 

ستمهای شاهست هر روز بیش

خداوند گیتی و هفت آسمان

ز رحمت نظرکرد بر حالشان

برآن شد که مردی بس دادگر  

به شاهی گمارد در این بوم وبر

چنین خواست مردوک تا درجهان  

به شاهی رسد کورش مهربان

سراسرزمینهای گوتی وماد

به کوروش شه راست کردارداد

منم کوروش وپادشاه جهان

به شاهی من شا دما ن مردمان

منم شاه گیتی شه داد گر  

نیاکان من شاه بود و پدر

روان شد سپاهم چو سیلاب ورود        

به بابل که در رنج وآزار بود

براین بود مردوک پروردگار   

که پیروز گردم دراین کارزار

سرانجام بی جنگ و خون ریختن         

به بابل درآمد ،سپاهی زمن

رها کردم این سرزمین را زمرگ        

هم امید دادم همی ساز وبرگ

به بابل چو وارد شدم بی نبرد  

سپاه من آزار مردم نکرد

اراده است اینگونه مردوک را       

 که دلهای بابل بخواهد مرا

مرا غم فزون آمد از رنجشان   

 ز شادی ندیدم در آنها نشان

نبونید را مردمان برده بود 

به مردم چو بیدادها کرده بود

من این برده داری برانداختم   

 به کار ستمدیده پرداختم

کسی را نباشد به کس برتری   

برابر بود مسگرولشکری

پرستش به فرمانم آزاد شد       

معابد دگر باره آباد شد

به دستور من صلح شد برقرار        

که بیزار بودم من از کارزار

به گیتی هر آن کس نشیند به تخت      

از او دارد این را نه از کار بخت

میان دو دریا در این سرزمین   

خراجم دهد شاه و چادر نشین

ز نو ساختم شهر ویرانه را 

 سپس خانه دادم به آواره ها

نبونید بس پیکر ایزدان   

 به این شهر آورده از هر مکان

به جای خودش برده ام هر کدام          

که دارند هر یک به جایی مقام

ز درگاه مردوک عمری دراز  

بخواهند این ایزدانم به راز

مرا در جهان هدیه آرامش است        

به گیتی شکوفایی دانش است

غم مردمم رنج و شادی نکوست        

 مرا شادی مردمان آرزوست

چو روزی مرا عمر پایان رسید   

 زمانی که جانم ز تن پر کشید

نه تابوت باید مرا بر بدن 

 نه با مومیایی کنیدم کفن

که هر  بند این پیکرم بعد از این        

 شود جزئی از خاک ایران زمین

 

*****

 

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از ان به که کشور به دشمن دهیم


دریغ است ایران که ویران شود


کنام پلنگان و شیران شود

 

*****

 

 

 

 

بهار آمد

 

 

بهار آمد بهار آمد چمن شد پر گل و ریحان

 

نگار آمد نگار آمد دو عالم شد درو حیران

 

بهار آمد بهار آمد روانرا تازه کن ای دل

 

نگار آمد نگار آمد بجانان زنده شو ای جان

 

مفاتیح جنان آمد نعیم جاودان آمد

 

نسیم جان جان آمد ز سوی روضهٔ رضوان

 

نوید خرمی آمد ز بهر سینهٔ غمگین

 

برات خوشدلی آمد برای دیدهٔ گریان

 

فرح آمد فرح آمد بیرون آ از غم و اندوه

 

سرور آمد سرور آمد برا از کلبهٔ احزان

 

نشاط آمد نشاط آمد غم و اندوه دل طی شد

 

بگوشم زان دیار آمد نوید عیش جاویدان

 

معطر شد دماغ من منور گشت چشم جان

 

ز بوی زلف دلدار و فروغ طلعت جانان

 

چو دستت داد این نعمت بکن از هر دو عالم دل

 

اثر مگذار ازفیض و برا از عالم امکان

 

غزل۷۱۴

 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات

آبشار آنجل  

***** 

پروردگــــــــــــــــــــــارا در روز های آغازین سال:

به خـــــــــــــواب دوستانم :
آرامش

به بیـــــــــــــــداریشان: آسایش

به زنـــــــــــــــدگیشان: عافیت

به عـــــــــــــــشقشان: ثبات

به مـــــــــــــــهرشان: وفا

به عـــــــــــمرشان: عزت

به رزقـــــــــشان: برکت

و به وجـودشان: صحت

عطا فرما

 

 

لیلی و  مجـنـون

 

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست 


بي وضو در کوچه ليلا نشست



عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود



سجده اي زد بر لب درگاه او


پر زليلا شد دل پر آه او



گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

 

بر صليب عشق دارم کرده اي



جام ليلا را به دستم داده اي


وندر اين بازي شکستم داده اي



نشتر عشقش به جانم مي زني


دردم از ليلاست آنم مي زني



خسته ام زين عشق
، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن



مرد اين بازيچه ديگر نيستم


اين تو و ليلاي تو
... من نيستم



گفت
: اي ديوانه ليلايت منم


در رگ پيدا و پنهانت منم



سال ها با جور ليلا ساختي


من کنارت بودم و نشناختي



عشق ليلا در دلت انداختم


صد قمار عشق يک جا باختم



کردمت آواره
ء صحرا نشد


گفتم عاقل مي شوي اما نشد



سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت



روز و شب او را صدا کردي ولي


ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سرميزني


در حريم خانه ام در ميزني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بيقرارت کرده بود



مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

مرتضی عبداللهی

 

*****

لیلی مجنون قرن 21

 

 

دید مجنون دختری مست و ملنگ

 


درخیابان با جوانانی مشنگ



خوب دقت کرد در سیمای او

 


دید آن دختر بود لیلای او  !!!

 

ادامه نوشته

خــال هــنـدو

 

 

حافظ:

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

*****

اگر آن شوخ بی پروا بدست آرد دل ما را

به عناب لبش بخشم تمام ملک دنیا را

 

دادعلی

 

*****

 

صایب تبریزی:

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 

 به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

 نه چون حافظ که می بخشد  سمرقند و بخارا را

 

*****

شهریار:

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را


سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بهر ترک شیرازی که  برده جمله دلها را

 

 *****

دکتر انوشه  

 

اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را 

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند 

نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را

 

سارا گیلانی :

 

در حمایت از شعر حافظ شیرازی در جواب

 اشعار صائب تبریزی و انوشه تهرانی فرمودند :


اگر آن مهوش گیلان بدست آرد دل ما  را  


   بدو بخشم به سهم خود، چو حافظ ملک دنیا را


تن و جان، روح و معنا را به مخلوقی نمیبخشم  

 
اگر بخشم به او بخشم که برپا کرده دنیا را

 و

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

   فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را


من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم

  نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

 *****

 

سید حسن حاج سید جوادی در جواب به دکتر انوشه:


اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا

     به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را


تمام روح و معنا را به دست یار می بینم

      چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را

 

 *****

 

   آرش فرزین )رها)




جواب به شهریار:



اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

اگر درکت همین قدر است که تن را جان نمی بینی

برو در مکتب شعر و بخوان تو آب و بابا را  



*****


و اما جواب به این 3 شاعر (حافظ ،صایب و شهریار) :



اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

نه شهری بخشمش او را ، نه روح و جان و اجزا را

اگر میلش به ما باشد خودش بی پرده دلدار است

به دست آرد دل ما را ، نمی خواهد بخارا را

 

*****

 

 

محمدرضا محمدی

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

نه می بخشم سمرقندش ، نه می بخشم بخارا را

هرآن کس چیز می بخشد ، به یک باره نمی بخشد

که شاید عشق آن دلبر کند آزرده دل ها را

بباید صبر بنمودش که تا عشقش شود دائم

نه چون آن کس که می بخشد به یک دم روح و اجزا را

 

*****

موسی خسروی 

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش حتی نبخشم نقطه بارا

خدای ترک شیرازی بود زیباتر از خلقش


چرا چون حافظ و صائب ببخشم شهر و اعضا را

و یا چون شهریار آیم کنم تقدیم اجزایم


تمام روح و اجزایم فدای صنع یکتا را

سمرقند و بخارا را سرو دست و تن و پارا


تمام روح و اجزارا بود زیبنده اعلی را

میان این سه استادم جسارت کرده ام خواجو


که پایان بخشم این دعوای استادان والا را


*****

 

تبریز - رضا برزگر

 

چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را

که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را

 از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ

میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را


وجود او معمایی است پر از افسانه و افسون ببین!

خود با چنین بخشش معما در معما را

 

*****

پگاه و بخشندگی حافظ !


مهرانگیز رساپور ( م . پگاه)

از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ


میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را


وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون


ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را !

بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا


به خلوت با هم اندازیم این دل‌های شیدا را


رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین !


که بریک طره‌ی مویش، ببخشی هردو دنیا را !


فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو !


نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را !


شبی گر بختت اندازد به آتشگاهِ آغوشش


زخوشبختی و خوش سوزی ، نخواهی صبح فردا را

شنیدم خواجه‌ی شیراز، میان جمع میفرمود:


 " پگاه" است آنکه پس گیرد، سمرقند و بخارا را !


*****


بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد می‌دانم ،


مگر دیگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را !

 

*****

 

شـــــــاد کـــردن

 

دل خوش از آنیم که حج میرویم 

غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همین جاست کجا میرویم 

حج بخدا جز به دل پاک نیست 

شستن غم از دل غمناک نیست

 

*****

 

عید قربان بر تمام مسلمانان جهان

 

مبارک باد

 

*****

 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتـن


هـمـه سالــه از پـی حـج سفــر حجـاز کـردن


زمدینــه تا بـه کعبــه سـر و پـا بـرهنــه رفتـن


دو لـب از بـرای لبیکــ بـه گفتــه بـاز کـردن


شب جمعـه هـا نخفتـن ، به خــدای راز گفتـن


ز وجــود بـی نیــازش طلـب نیـــاز کــردن


به مساجـد و معابـد همه اعتکاف کردن


ز ملاهـی و مناهی همـه احتـراز کردن


به حضور قلـب ذکـر خفی و جلی گرفتن


طلــب گشــایـش کار ز کارسـاز کــردن


پی طاعـت الهــی به زمین جبیـن نهادن


گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن


به مبانی طریقـت به خلـوص راه رفتـن


ز مبـادی حقیقـت گـذر از مجـاز کـردن


به خدا قسم که هـرگز ثمرش چنین نباشد


که دل شکسته ای را به سـرور شاد کردن


به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد


که به روی مستمندی در بسته باز کردن


شیــــخ بهایی

 

 *****

 

مالی که ز تو کس نستاند، علم است

حرزی که تو را به حق رساند، علم است

جز علم طلب مکن تو اندر عالم

چیزی که تو را ز غم رهاند، علم است

 

*****

دنیا که دلت ز حسرت او زار است

سرتاسر او تمام، محنت‌زار است

بالله که دولتش نیرزد به جوی

تالله که نام بردنش هم عار است

 

*****

 

تا منزل آدمی سرای دنیاست

کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست

خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود

سالی که نکوست، از بهارش پیداست

 

*****

 

حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست

وز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست

تقصیر وی آن است که آرد دگری

قربان سازد، به جای خود، در ره دوست

 

*****

 

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست

وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست

حال متکلم از کلامش پیداست

از کوزه همان برون تراود که در اوست

 

*****

پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است

وین جور و جفای خلق، از حد بیش است

بیگانه به بیگانه، ندارد کاری

خویش است که در پی شکست خویش است

 

*****

 

با دل گفتم: به عالم کون و فساد

تا چند خورم غم؟ تنم از پا افتاد

دل گفت: تو نزدیک به مرگی، چه غم است

بیچاره کسی که این دم از مادر زاد

 

*****

از نالهٔ عشاق، نوایی بردار

وز درد و غم دوست، دوایی بردار

از منزل یار، تا تو ای سست قدم

یک گام زیاده نیست، پایی بردار

 

*****

 

برخیز سحر، ناله و آهی می‌کن

استغفاری ز هر گناهی می‌کن

تا چند، به عیب دیگران درنگری

یکبار به عیب خود نگاهی می‌کن

 

*****

ای دل، قدمی به راه حق ننهادی

شرمت بادا که سخت دور افتادی

صد بار عروس توبه را بستی عقد

نایافته کام از او، طلاقش دادی

 

*****

 

 

دل عـــشـــاق

 

   

 مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر


جز شیر خداوند جهان ، حیدر کرّار


بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار


آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد ؟



پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار


این دین هدی را به مثل دایره ای دان

چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار


علم همه عالم به علی داد پیمبر


کسایی مروزی

 

*****

 شهادت حضرت علی (َع) را بر تمام

 مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم

شیخ بهایی

 

 

درباره شاعر

شیخ بهاءالدّین محمّد بن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند

 بنام دوره صفویه است اصل وی از جبل عامل شام بود. شیخ بهایی

 هشتادو هشت كتاب و رساله نوشته و به فارسی و عربی نیز شعر

 می سروده است. مخمّس زیر, تضمینی است كه شیخ بهایی

از غزلِ خیالی بخارایی, شاعر قرن نهم هجری, كرده است.

 این مخمّس را با اندكی تلخیص مى خوانیم.

 

 *****

 

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

 

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

 

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

 

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

 

 

 

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

 

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

 

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

 

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

 

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

 

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

 

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

 

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

 

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

 

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

 

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

 

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

 

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

 

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

 

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

 

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

 

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

 

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

 

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

 

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

 

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

 

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

 

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

 

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

 

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

 

امید وی از عاطفت دم به دم توست

 

تقصیر خیالی به امید کرم توست

 

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 

*****

 

 
 
 
 
 

بـه یـاد پــدر

 

 

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا 

 

 مستعد سفـــر شهر خدا کرد مرا

 

از گلستان کرم طرفه نسیـمی بوزید 

 

 که سراپای پر از عطر و صفا کرد مرا

 

حلول ماه مبارک رمضان ، بهار قرآن

 

ماه عبادتهای عاشقانه و نیایشهای

 

 عارفانه و بندگی خالصانه رابه شما

 

دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم ،

 

 التماس دعا . . .

 

*****

 

 کل من علیها فان و یبقی وجه

 

 ربک ذو الجلال و الاکرام

 

*****

من بی پدری ندیده بودم

 

تلخ است کنون که آزمودم 

 

نظامی

*****

  عکس   داستان عاشقانه زیبا و غمگین  حتما بخوانید

۹۱/۴/۳۱ششمین سالگرد

 

وفات پدر عزیزم

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد 

 

*****

تو بودی در جهان آرام جانم

 

چراغ روشن هفت آسمانم

 

پدر تا چشم خود را باز کردم

 

شدی پنهان چه زود از دیدگانم

 

محمد علی صفری(زر افشان) 

 

*****

 

 

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

 

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من 

 

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

 

بی تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من

 

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

 

که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

 

من که قدر گهر پاک تو میدانستم

 

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

 

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

 

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

 

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

 

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

 

مرحومه پروین اعتصامی

 

*****

 

ای پسر در همه جا تاج سرت را دریاب

 

پدرت را دریاب

 

روشنی بخش دل و چشم ترت را دریاب

 

پدرت را دریاب

 

این که از مهر ،انیس دل غم پرور توست 

 

روز و شب یاور توست

 

در شب تار چراغ دل روشنگر توست

 

همه جا رهبر توست

 

ای که از حال دل زار پدر بی خبر

 

تا به کی در به دری

 

چون پرستو بگشا سوی پدر بال و پری

 

تا ازو بهره بری

 

باز کن چشم و بیا بال و پرت را دریاب

 

پدرت را دریاب

 

محمد علی صفری(زر افشان) 

 عکسهای زیبا از ابشار های زیبا و خطرناک

*****

 

بی خبر از حال هم بودن چه سود؟

 

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟

 

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

 

ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟

 

گر نرفتی خانه اش تا زنده بود

 

خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟

 

زندگی قدرش بدان،ور نه مشکی

 

 از برای مرده پوشیدن چه سود؟

 

گر نکردی یاد من تا زنده ام

 

سنگ مرمر روی قبرم ،وانهادنها چه سود؟ 

 

*****

 عکسهای زیبا از ابشار های زیبا و خطرناک

بیا   تا   قدر   یکدیگر   بدانیم

 

که  تا  ناگه  ز یکدیگر   نمانیم

 

غرضها  تیره  دارد  دوستی  را

 

 غرضها  را  چرا  از   دل نرانیم

 

مولانا

 

*****

 

 

 بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

 

این اشارت  ز جهان گذرا ما را بس

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

شگفتیهای عدد چهل 2

 

 

اینم بقیه شگفتیهای عدد چهل

صرف غذا در ارتفاع ۴۰ متری

۲۱)حضرت موسی تا مدت چهل روز در کوه طور بنا به

 دستور خداون مقیم بود

 

۲۲)قرار دادن چهل دریچه در قصر حاتم طائی برای بخشش

 وعطا به نیازمندان

 

۲۳)چهل مرد در شعب ابی طالب از پیامبر محافظت می کردند

 

۲۴)بر داشته شدن عذاب از میت تا چهل سال به واسطه دعا

 

۲۶) ازاله موی عانه نباید به بیش از چهل روز به تاخیر بیفتد

 

۲۷)حضرت شعیب پیامبر ،اهل مدین بود که

 در آنجا بیش از چهل خانه نبود

 

۲۸)مدت گوساله پرستی بنی اسرائیل چهل روز بود

 

۲۹)کسی که یک لقمه حرام بخورد تا چهل روز

 دعایش مستجاب نمی شود

 

۳۰)فاصله بین دو نفخه صور اسرافیل چهل سال است

 

 

۳۱)فاصله زمانی نفرین حضرت موسی به فرعون ،

و اجابت آن چهل سال بود

 

۳۲)مدت حرکت لشکر اسامه بن زید تا وقت باز گشت

 او به مدینه چهل روز بود

 

۳۳)گوسفندی که از جانب خدا برای قربانی ،به جای

 حضرت اسماعیل آمده بود چهل سال در بهشت بود

 

۳۴)قبولی توبه جوان نباش پس از چهل شبانه روز

 

۳۵)جنگ بعاث بین قبیله اوس و خزرج چهل سال طول کشید

 

۳۶)کتاب حضرت آدم و حضرت موسی شامل چهل صحیفه بود

 

۳۶)در شب لیله المبیت چهل نفر خانه پیامبر را محاصره کرده بودند

 

۳۷) فقرای مومنان چهل سال زودتر از اغنیا به بهشت میروند

 

۳۸)کسی که چهل روز حلال بخورد خداوند

 قلبش را نورانی می کند

 

۳۹)مدت پادشاهی حضرت سلیمان چهل سال بود

 

۴۰)خروج بیش از اندازه آب از چشمه ها و بارانهای شدید

 در طوفان حضرت نوح چهل شبانه روز صورت گرفت

 http://ahange-del.persianblog.ir/

و......

 

بر گرفته از کتاب شگفتی ها و اسرار عجیب عدد ۴۰

 

مولف:ستار پور ابراهیم گلرودباری

 

 یکی از دوستان در مورداین سوال پرسیده بود:

 

۳۴)قبولی توبه جوان نباش پس از چهل شبانه روز

 

ادامه نوشته

شگفتیهای عدد چهل 1

 

با یه آپ متفاوت و از شگفتیهای عدد ۴۰ براتون نوشتم

 که چون خیلی زیاد بودن من فقط ۴۰ تا انتخاب کردم

و ۲۰ را برای این پست و ۲۰ تای دیگه را هم برای آپ بعدی

در نظر گرفتم وامیدوارم مفید و مورد پسند قرار بگیره

 

*****

 

عکس منظره باغ 

۱)چهل استر کلیدهای صندوق های خرائن قارون را حمل میکردن

 

۲)دجال پس از خروج چهل روز تمام زمین را سیر میکند

 

۳)مراحل نطفگی،علقگی،مضغگی،در رحم مادر چهل روز است

 

۴)مدت توقف بنی اسرائیل در تیه چهل سال بود

 

۵)نهایت قوت بدن و عقل انسان در چهل سالگی است

نشاط عمر باشد تا چهل سال

چهل ساله فرو ریزد پر و بال

 (نظامی)

 

۶)خلافت معاویة بن یزید چهل روز بود

 

۷)هر کس چهل حدیث حفظ کند در روز قیامت

فقیه بر انگیخته میشود(پیامبر اعظم)

 

۸)سال چهل هجری پایان حکومت خلفای راشدین بود

 

۹)به عنایت خداوند زلیخا هنگام وصلت با یوسف

 از چهل سالگی به ۱۸ سالگی رسید

 

 ۱۰)مدت جدایی یوسف از پدرش چهل سال بود

 

۱۱)اگر آب قناتی قطع شود تا چهل سال منتظر نجات میماند!!

 

۱۲)گاهی تا مدت چهل روز در خانه پیامبر

 چراغ وآتشی روشن نمیشد

 

۱۳)در هر چهل روز اندوهی به مومن ميرسد

 

۱۴)از هر سو تا چهل خانه همسایه محسوب میشود

 

۱۵)صخر شیطانی از جنیان بود که چهل

 روز بر تختگاه حضرت سلیمان نشست

 

۱۶)خداوند گل آدم را چهل روز به دست

 علم و قدرت خود خمیر کرد

 

۱۷)درخت ساج چهل سال به رشد مطلوب رسید وبعد

 برای ساختن کشتی توسط حضرت نوح قطع گردید

 

۱۸)رسول اکرم در چهل سالگی به رسالت مبعوث شد

 

۱۹)پشه تا مدت چهل سال مغز نمرود را خورد و او را کشت

 

۲۰)حضرت یونس  چهل شبانه روز در شکم ماهی ماند

 

*****

 

بر گرفته از کتاب شگفتی ها و اسرار عجیب عدد ۴۰

 

مولف:ستار پور ابراهیم گلرودباری

 http://ahange-del.persianblog.ir/

 

لطفا در پست بالا کامنت بزارید

 

 

ادامه نوشته

بابا طاهر عریان2

 

 

ببندم شال و میپوشم قدک را


بنازم گردش چرخ و فلک را


بگردم آب دریاها سراسر


بشویم هر دو دست بی نمک را


 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

اگر یار مرا دیدی به خلوت


بگو ای بی‌وفا ای بیمروت


گریبانم ز دستت چاک چاکو


نخواهم دوخت تا روز قیامت

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

محبت آتشی در جانم افروخت


که تا دامان محشر بایدم سوخت


عجب پیراهنی بهرم بریدی


که خیاط اجل میبایدش دوخت

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

بود درد مو و درمانم از دوست


بود وصل مو و هجرانم از دوست


اگر قصابم از تن واکره پوست


جدا هرگز نگردد جانم از دوست

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

نمیدانم دلم دیوانهٔ کیست


کجا آواره و در خانهٔ کیست


نمیدونم دل سر گشتهٔ مو


اسیر نرگس مستانهٔ کیست

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

ته دوری از برم دل در برم نیست


هوای دیگری اندر سرم نیست


بجان دلبرم کز هر دو عالم


تمنای دگر جز دلبرم نیست

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

بهار آیو به صحرا و در و دشت


جوانی هم بهاری بود و بگذشت


سر قبر جوانان لاله رویه


دمی که گلرخان آیند به گلگشت

 

بابا طاهر عریان

  

*****

 

عزیزا کاسهٔ چشمم سرایت


میان هردو چشمم جای پایت


از آن ترسم که غافل پا نهی تو


نشنید خار مژگانم بپایت 

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

دلم بی وصل ته شادی مبیناد


زدرد و محنت آزادی مبیناد


خراب آباد دل بی مقدم تو


الهی هرگز آبادی مبیناد

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

یکی درد و یکی درمان پسندد


یکی وصل و یکی هجران پسندد


من از درمان و درد و وصل و هجران


پسندم آنچه را جانان پسندد

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

غریبی بس مرا دلگیر دارد


فلک بر گردنم زنجیر دارد


فلک از گردنم زنجیر بردار


که غربت خاک دامنگیر دارد

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

هر آنکس عاشق است از جان نترسد


یقین از بند و از زندان نترسد


دل عاشق بود گرگ گرسنه


که گرگ از هی هی چوپان نترسد

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 


عیـد نــوروز

   

 

عید نوروز است و عالم سر به سر دارد صفا


دشت و صحرا ، کوچه و کوه وکمر، دارد صفا


چشمه های آب شیرین ،کوه های دلگشا


لاله و ریحان ، ز صنع دادگر ، دارد صفا


یک طرف گلهای بیضی، یک طرف گلهای سرخ


غنچه غنچه، گل شکفته، هر سحر دارد صفا


جلوه ،گل یک طرف، فریاد بلبل یک طرف

 

دیده بگشا هر طرف ،بین ای پسر دارد صفا


آهوان با ناز و غمزه ، در میان سبزه زار


سبزه ها غلطان به روی یکدیگر دارد صفا


قمریان کو کو زنان بر شاخساران هر طرف


قّد سرو دلبرا اندر نظر دارد صفا


سر برهنه، یار شیرین ،گر کند میل چمن


زلف مشکین سیاهش ،تا کمر دارد صفا


ترک دنیا ساز و فکر عاقبت کن دادعلی


این جهان در چشم تو ، هر چند اگر دارد صفا


حضرت دادعلی

 

 سال نو بر تمام دوستان


عزیز مبارک باد

معراج


حضرت سلطان دین بین چه هنر میکند

از سر انگشت خود شق القمر میکند

گاه شود سنگ و ریگ در کف او سبحه خوان

گاه ز پشت شتر نخل ثمر میکند

گاه شود چوب خشک بارور و میوه سر

گاه ابوجهل را خون جگر میکند

یک شبی از جمله شب گفت به جبریل رب

جانب شاه عرب کیست که پر میکند

زود سلامم ببر گوی به خیر البشر

داده خدایت خبر خیر به شر میکند

وه چه براق جمیل داده خدای جلیل

خادم تو جبرئیل خدمت در میکند

گفت به مرکب نشین ای شه دنیا و دین

قدرت حق را ببین بر تو نظر میکند

سوی سما میروی عرش علا میروی

نزد خدا میروی عرض دگر میکند

کرد فلک زیر پا پادشه دو سرا

هر نفس از یک سرا زود گذر میکند

رفت به هفت آسمان دید جهیم وجنان

جای همه مشرکان تحت سقر میکند

حضرت آدم صفی عجز کند بر نبی

بین که پدر عاجزی نزد پسر میکند

نوح و خلیل خدا عیسی و موسی جدا

هر یکی یک التجاء با تو دگر میکند

جمله پیغمبران هر یکی از یک مکان

عجز خود ای کامران با تو نگر میکند

هست رفیقت به غار حضرت بوبکر یار

دین تو را آشکار عدل عمر میکند

کاتب وحی خدا ابن عفان با حیا

شیر خدا مرتضی قتل کفر میکند

پادشه با وقار حیدر دلدل سوار

سرو تن ذوالخمار زود بدر میکند

قلعه خیبر شکست بند زبر بر ببست

خیبریان را به دست زیر و زبر میکند

جمله یاران تو هست ثنا خان تو

بر در احسان تو جمله نظر میکند

نام تو نام خدا میم زیاد احمدا

صل علی سر مدا کوه و کمر میکند

عاش دیدار تو بر سر بازار تو

هر که خریدار تو نیست ضرر میکند

دادعلی زار تو کلبک دربار تو

ناظم اشعار تو نعت تو سر میکند


حضرت داد علی



 

 

دوستان عزیز خواهش میکنم

کامنت تکراری و شکلک نزارین

که حذفشون میکنم

 

ادامه نوشته

مناجات دادعلی


محمّد وارث پیغمبران است

که او سلطانِ شهرِ دلبران است

به حق فرمود حق لایزالی

محمّد علت خلقِ جهان است . . .

میلاد خاتم پیامبران بر تمام

دوستان عزیز مبارک


 

 

محمد نام تو در یتیم است


محمد روح تو باغ نعیم است


سر وجان و دل و دینم تمامی


به قربان همان نام دو میم است


شب معراج در هفتم سماوات


تو را روح الامین یار و ندیم است


برفتی در مکان لامکانی


عجب عزت عجب جاه عظیم است


خدا گفتا چه میخواهی در این شب


ز رحمتها که نام من رحیم است


تو جرم امتت در خواست کردی


از آن درگاه که در گاه کریم است


به تو بخشید ایزد جرم امت


ز دوزخ امتان تو سلیم است...


دادعلی


*****




الهی تویی پادشاه همه


 ز رحمت ببخشا گناه همه


همه چشم داریم به در گاه تو


همه چون گدا بر در شاه تو


خداوند دانا و بینا تویی


همه ناتوان و توانا تویی


الهی کریمی کرم کار توست


ببخشا که بخشش سزاوار توست


از این بحر عصیان تو ای کردگار


به فضل خودت عاصیان را بر آر


الهی بیامرزی جرم مرا


به حق محمد شه دو سرا


الهی بکن عفو تقصیر ما


تو میدانی و چیست تدبیر ما


تویی داور و یاور و یار ما


به هر کار هستی مدد کار ما


الهی نگیری به افعال من


اگر گیریم وای بر حال من


الهی تو دانی که بد کرده ام


گناه فراوان زحد کرده ام


ز گرمای محشر خلاصم کنی


سفید این رخ چون پلاسم کنی


ز اسود به ابیض بدل سازیم


به مجموع نیکان بیندازیم


به شفقت نویسی به خط جلی


که عفو گنه کردم ای دادعلی


 

دادعلی


 

*****

 

دوستان عزیز خواهش میکنم

کامنت تکراری و شکلک نزارین

که حذفشون میکنم


لطفا در پست بالایی کامنت بزارین

 

 

 

 

خون جگر

 

مایه اصل و نسب گویا در این دنیا زر است


میخورد خون جگر چیزی که صاحب جوهر است


مرد را جوهر بکار آید نه خنجر در میان


ور نه پر ماکیان هر یک به تیزی خنجر است


نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست


روی دریا خس گرفته قعر دریا گوهر است


دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست


جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است


شصت و شاهد هر دو دعوای بزرگی میکنند


پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است


کره اسب از نجابت در پی مادر رود


کره خر از خریت پیش پای مادر است


آهن و فولاد از یک کوره میایند برون


آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است


ناکسی گر بر سمند تیزرو گردد سوار


 بر بجول ماند که زیرش اسب و بالایش خر است


سعدیا چون بنگری دنیای فانی بگذرد


چشم تا بر همزنی خشت لحد زیر سر است


 

سعدی شیرازی

 

*****

 

 

جامی


 

 مهم نیست که قفلها دست کیست

 مهم این است که کلیدها دست خداست

 از صمیم قلب دعا میکنم که در این روز مبارک

 شاه کلید تمام قفلها را از خدا  عیدی بگیرید

 عید قربان بر تمامی دوستان عزیز مبارک باد

 

*****

  

آن خداوندی که در دل نور ایمان آفرید


در شب تاریک بنگر ماه تابان آفرید


داد بر زنبور شهد وشکری از نیشکر


در به دریا غرق کرد و لعل و دکان آفرید


با ملائک گفت :آندم آدمی را سجده کن


طوق لعنت در جهان از بهر شیطان افرید


یونس مقبول را در قهر دریا کرد اسیر


بعد از آن وی را مثال ماه تابان آفرید


اره را بر فرق زکریای پیغمبر کشید


بعد از آن ایوب بنگر قوت کرمان آفرید


کرد ابراهیم را اندر میان منجنیق


آتش نمرود را بر وی گلستان آفرید


حضرت داود را آهنگری دادی به یاد


مور را ملک سخن بهر سلیمان آفرید


آنکه یوسف را از پدر یعقوب کردی جدا


از برای شهر مصرش هم به زندان آفرید


تیغ اندر حلق اسماعیل پیغمبر نهاد


بعد از آن بهر مومن عید قربان آفرید


موسی عمران  که کوه طور بودی جای او


سالها نزد شعیب کور چوپان آفرید


آدم بیچاره را بنگر زبهر گندمی


کرد از جنت برون و پیر و دهقان آفرید


شمس تبریزی به جان طاعت خداوند جهان


طوطی طبع مرا جامی گلستان آفرید

 

*****

 


نور الدین عبد الرحمان جامی

 

 

***** 

 

دوستان عزیز خواهش میکنم

کامنت تکراری و شکلک نزارین

که حذفشون میکنم


ادامه نوشته

امام رضا(ع)

 

  

سراسر خاک ایران خوب و زیباست

ولی زیباترینش مشهد ماست  

هوایی روحبخش و تازه دارد

بزرگانی بلند آوازه دارد

به مشهد آ که چون خلد برین است

پذیرایت امام هشتمین است

به مشهد آ و دل را با صفا کن

طواف تربت پاک رضا (ع)کن

قدم بگذار در کاشانه ما

منور کن زمهرت خانه ما 

دمی ای هم وطن مهمان ما باش

صفا آورده ای پس با صفا باش 

بیا  بشتاب  از  بهر  زیارت

که هنگام نماز است و عبادت

زیارت  کن  امام  هشتمین را

بوجد  آور  دل  اندوهگین  را 

بریز  اشکی  و  یاد  آشنا کن

برای هر که میخواهی دعا کن

به مشهد آ و زوار رضا (ع)باش

نهاری هم بیا مهمان ما باش

 

(خجسته ناطق)

 

ولادت امام رضا (ع) را بر تمام  دوستان

 

خوبم تبریک میگم

 

 

باز آمدم

 

                          باز آمدم با نقل و می سرمست از جام الست  

باز آمدم با چنگ و نی سرمست از جام الست

باز آمدم طوفان کنم کونین را ویران کنم  

میخانه را عمران کنم سرمست از جام الست

باز آمدم جولان کنم جولان درین میدان کنم

سرها چوکوغلطان کنم سرمست ازجام الست

بی باده مستیها کنم بیخویش هستیها کنم

در اوج پستیها کنم سرمست از جام الست

درپیش او رقصان شوم در کیش او قربان شوم

درخون خودغلطان شوم سرمست ازجام الست

خود را زخود غافل کنم نقش خودی زایل کنم

لوح سوی باطل کنم سرمست از جام الست

افسانها را طی کنم اسب خرد را پی کنم

تجدید عهد وی کنم سرمست از جام الست

دلرا فدای جان کنم جان در ره جانان کنم

این قطره را عمان کنم سرمست از جام الست

در بحر عشق بیکران چون فیض گردم بی نشان

خود را نه بینم در میان سرمست از جام الست

 

غزل شماره ۳۹

 

فیض کاشانی

 

*****

              

بابا طاهر عریان1

 

 

 

سیاهی دو چشمانت مرا کشت

درازی دو زلفانت مرا کشت

به قتلم حاجت تیر و کمان نیست

خم ابرو و مژگانت مرا کشت

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

 

غم و درد مو از عطار واپرس

درازی شب از بیمار واپرس

خلایق هر یکی صد بار پرسند

تو که جان و دلی یکبار واپرس

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

خداوندا بفریاد دلم رس

تو یار بیکسان مو مانده بیکس

همه گویند طاهر کس نداره

خدا یار مو چه حاجت کس

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس و شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملایک

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

مو آن دل داده یکتا پرستم

که جام شرک و خود بینی شکستم

منم طاهر که در بزم محبت

محمد را کمینه چاکرستم

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

بسر شوق سر کوی ته دیرم

بدل مهر مه روی ته دیرم

بت من کعبهٔ من قبلهٔ من

ته ای هر سو نظر سوی ته دیرم

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

شبی نالم شبی شبگیر نالم

ز جور یار و چرخ پیر نالم

گهی همچون پلنگ تیر خورده

گهی چون شیر در زنجیر نالم

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

دلا از دست تنهایی بجانم

ز آه و نالهٔ خود در فغانم

شبان تار از درد جدایی

کند فریاد مغز استخوانم

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

گلستان جای تو ای نازنیننم

مو در گلخن به خاکستر نشینم

چه در گلشن چه در گلخن چه صحرا

چو دیده واکرم جز ته نوینم

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

مکن کاری که پا بر سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خونند

تو وینی نامهٔ خود ننگت آیو

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

عزیزان موسم جوش بهاره

چمن پر سبزه صحرا لاله زاره

دمی فرصت غنیمت دان درین فصل

که دنیای دنی بی اعتباره

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

عزیزان از غم و درد جدایی

به چشمانم نمانده روشنائی

بدرد غربت و هجرم گرفتار

نه یار و همدمی نه آشنائی

 

بابا طاهر عریان

 

*****

 

دل شاد از دل زارش خبر نی

تن سالم زبیمارش خبر نی

نه تقصیره که این رسم قدیمه

که آزاد از گرفتارش خبر نی

 

بابا طاهر عریان

 

*****

  

 

فوت پدر عزیزم

 

 

کل من علیها فان و یبقی وجه

ربک ذو الجلال و الاکرام


*****

 

اگر مشهور ایامی وگر با عزت ونامی

اگر کفری واسلامی تو را مرگ است آخر مرگ

اگر با عزت وجاهی وگر با محنت همراهی

فقیری و اگر شاه تو را مرگ است آخر مرگ

به شادی یابه غم باشی به راحت یا الم باشی

عرب باشی عجم باشی تو را مرگ است آخر مرگ

از این دنیا چه شد آدم چه شد فرزند او خاتم

همه رفتند تا این دم تو را مرگ است آخر مرگ

اگر مرد مسلمانی چرا این را نمیدانی

که در دنیا نمی مانی تو را مرگ است آخر مرگ

بکن ای دادعلی شادی وگر با ناله و دادی

ز مرگت نیست آزادی تو را مرگ است آخر مرگ

 



(دادعلی)

 

*****

31 تیر ماه سالگرد وداع ما با پدر مهربونمون هست

سالگرد یه روز تلخ که هنوز باورش نکردیم

حالا ما پدر عزیزمان را از دست دادیم و مثل اون هرگز ندیدیم

پدر عزیزمان بر اثر بیماری سرطان لوزالمعده تنهایمان گذاشت

جاش خیلی خالیه همیشه و همه جا به یادشیم ودوستش داریم

 


من بی پدری ندیده بودم

تلخ است کنون که آزمودم

 

نظامی

 

*****

 

 

بیا   تا   قدر   یکدیگر   بدانیم

که  تا  ناگه  ز یکدیگر   نمانیم

غرضها  تیره  دارد  دوستی  را

 غرضها  را  چرا  از   دل نرانیم

 

مولانا

 

بی خبر از حال هم بودن چه سود؟

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟

گر نرفتی خانه اش تا زنده بود

خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟

زندگی قدرش بدان،ور نه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟

گر نکردی یاد من تا زنده ام

سنگ مرمر روی قبرم ،وانهادنها چه سود؟ 

 

**** 

 

 

الهی گردن گردون شود خرد

که فرزندان آدم را همه برد

یکی ناگه که زنده شد فلانی

همه گویند فلان ابن فلان مرد

 

ناگه:نگفت 

 

*****

 

باباطاهر عریان

 

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

اگر شیری اگر میری اگر مور

گذر باید کنی آخر لب گور

دلا رحمی بجان خویشتن کن

که مورانت نهند خوان و کنند سور

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

اگر شیری اگر ببری اگر کور

سرانجامت بود جا در ته گور

تنت در خاک باشد سفره گستر

بگردش موش و مار و عقرب و مور

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

به قبرستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت

که این دنیا نمی‌ارزد بکاهی

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

دلا اصلا نترسی از ره دور

دلا اصلا نترسی از ته گور

دلا اصلا نمیترسی که روزی

شوی بنگاه مار و لانهٔ مور

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

زدست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

به قبرستان گذر کردم کم وبیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بیکفن در خاک رفته

نه دولتمند برده یک کفن بیش

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

وای آن روزی که در قبرم نهند تنگ

ببالینم نهند خشت و گل و سنگ

نه پای آنکه بگریزم ز ماران

نه دست آنکه با موران کنم جنگ

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

خدایا داد از این دل داد از این دل

نگشتم یک زمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند

بر آرم من دو صد فریاد از این دل

 

باباطاهر عریان

 

*****

 

اگر رضای دوست در سوختن من است  

من راضیم به سوختن در رضای دوست

 

 

*****

 


 

 (پنجمین سالگرد در گذشت پدر مهربان من)

 

*****

 

دوستان عزیزم بارها ازتون خواهش کردم

 

کامنت شکلک نذارین نمیخوام با حذفشون

 

 شرمنده شما عزیزان بشم

 

سعدی شیرازی 3

 

 

زبسم  الله   چیزی   نیست   بهتر

نهادم    تاج    بسم   الله  بر   سر

عجب   تاجیست   این   تاج   الهی

بنه  بر  سر  برو  هر جا که خواهی

 

سعدی

 

*****

 

یکی     را   عادت    بود     راستی

خطا    گر   کند   در   گذارند   از  او

و  گر   نامور   شد   به   قول   دروغ

دگر    راست   باور   ندارند   از   او

 

سعدی

 

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند

بربود دلم ز دست و در پای افکند

این دیدهٔ شوخ می‌برد دل به کمند

خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

 

*****

 

چــه شود بـــــــه چهرهٔ زرد مــــن نظری برای خــــــدا کنی

کـه اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

 

*****

 

آن شنیدستی که در اقصای غور

 بار سالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست را

یا قناعت پر کند یا خاک گور

 

*****

 

گر در همه شهر یک سر نیشترست

در پای کسی رود که درویش ترست

با این همه راستی که میزان دارد

میلش طرفی بود که آن بیشترست

 

*****

 

فرزانه رضای نفس رعنا نکند

تا خیره نگردد و تمنا نکند

ابریق اگر آب تا به گردن نکنی

بیرون شدن از لوله تقاضا نکند

 

*****

 

 

تا کی به جمال و مال دنیا نازی

آمد گه آنکه راه عقبی سازی

ای دیر نشسته وقت آنست که جای

یک چند به نوخاستگان پردازی

 

******

 

جهان ای برادر نماند به کس

دل اندر جهان آفرین بند وبس

مکن تکیه بر ملک دنیا وپشت

که بسیار کس چون تو پرورد وکشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

 

*****

 

سالها بر تو بگذرد که گذر

نکنی سوی تربت پدرت

تو به جای پدرت چه کردی خیر

تا همان چشم داری از پسرت

 

*****

 

چو کم خوردن طبیعت شد کسی را

چو سختی پیشش آمد سهل گیرد

وگر تن پرور است اندر فراخی

چو تنگی ببیند از سختی بمیرد

 

*****

 

ترک دنیا به مردم آموزند

خویشتن سیم وغله اندوزند

عالمی را گفت باشد وبس

هر چه گوید نگیرد اندر کس

عالم آن کس بود که بد نکند

نه بگوید به خلق و،خود نکند

عالم که کامرانی وتن پروری کند

از خویشتن گم است که را رهبری کند؟

 

*****

 

غزل۵۹

 

 
 

یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری

به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری

درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی

یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری

گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم

هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری

گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز

دیگرش چاره نماند که تو بی‌شبه و نظیری

دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم

که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری

خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی

خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری

حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی

بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری

گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت

چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری

همه را ملک مجازست بزرگی و امیری

تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری

سعدیا من ملک‌الموت غنی‌ام تو فقیری

چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری

 

*****  

 

 

 

 

حکیم عمر خیام  2

 

  

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

*****

 

ادامه نوشته

حکیم عمر خیام 1

 

حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم الخیامی مشهور به “خیام” فیلسوف و ریاضیدان و منجم و شاعر ایرانی در سال ۴۳۹ هجری قمری در نیشابور زاده شد. وی در ترتیب رصد ملکشاهی و اصلاح تقویم جلالی همکاری داشت. وی اشعاری به زبان پارسی و تازی و کتابهایی نیز به هر دو زبان دارد. از آثار او در ریاضی و جبر و مقابله رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس، رساله فی الاحتیال لمعرفه مقداری الذهب و الفضه فی جسم مرکب منهما، و لوازم الامکنه را می‌توان نام برد. وی به سال ۵۲۶ هجری قمری درگذشت. رباعیات او شهرت جهانی دارد.

 

  

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می  می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

 

*****

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

 

*****

 

گر باده خوری تو با خردمندان خور

یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور و رد مکن فاش مساز

اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور

 

*****

 

گر دست دهد ز مغز گندم نانی

وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه بستانی

عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

 

*****

 

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

*****

 

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

 

*****

 

یک جام شراب صد دل و دین ارزد

یک جرعه می مملکت چین ارزد

جز باده لعل نیست در روی زمین

تلخی که هزار جان شیرین ارزد

 

*****

 

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

 

*****

 

مهتاب به نور دامن شب بشکافت

می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی

اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت

 

*****

 

می نوش که عمر جاودانی اینست

خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اینست

 

*****

 

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

 

*****

 

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نئی غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

*****

 

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

*****

 

چون لاله به نوروز قدح گیر بدست

با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست

می نوش به خرمی که این چرخ کهن

ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

 

*****

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

 

*****

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

*****

 

ز آن می که حیات جاودانیست بخور

سرمایه لذت جوانی است بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را

سازنده چو آب زندگانی است بخور

 

*****

بر خیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

 

*****



تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

این دم که فرو برم بر آرم یا نه

 

*****



بر خیز ز خواب تا شرابی بخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم


*****

 

خیام  زعلم  و  حکمت  و فضل و هنر

بودست یگانه نیست شک  نیک  بنگر

نی بندهوس بوده نی میخواره ومست

در  علم  ریاضی و نجوم   است  سمر

 

صابر کرمانی

 

 


 

 

پند نامه عطار

 

 

۲۵ فروردین : روز جهانی عطار نیشابوری  را بر

 

دوستداران ادب و عرفان را شاد باش میگم

 

فريدالدين عطار نيشابوری يکی از پرآوازه ترين شعرا و نويسندگان ايرانی در سده ششم هجری است عطار به مثابه يکی از چهره های عرفانی مشرق زمين، در ميان خاورشناسان غربی از محبوبيت زيادی برخوردار است و بسياری از آثار اين خاورشناسان، به بررسی آرای وی اختصاص يافته است در روز بيست و پنجم فروردين، طبق روال هر سال در كشورهايي مانند كانادا، تونس، اتريش، فرانسه و پاكستان نيز مراسمي با عنوان بزرگداشت عطار، در محل سفارت ايران در اين كشورها برگزار خواهد شد مراسم بزرگداشت عطار نیشابوری در 25كشور جهان برگزار می شود


 

حمد بی حد آن خدای پاک را

آنکه ایمان داد مشتی خاک را

آنکه در آدم دمید او روح را

داد از طوفان نجات او نوح را

آنکه فرمان کرد قهرش باد را

تا سزای داد قوم عاد را

آنکه لطف خویش را اظهار کرد

بر خلیلش نار را گلزار کرد

آن خداوندی که هنگام سحر

کرد قوم لوط را زیر و زبر 

اوست سلطان هرچه خواهد آن کند

عالمی را در دمی ویران کند

هست سلطانی مسلم مرورا

نیست کس را زهرهٔ چون و چرا

 

*****

 

چارچیز آمد نشان ابلهی

با تو گویم تا بیابی آگهی

عیب خود را ابله نه بیند در جهان

باشد اندر جستن عیب کسان

تخم بخل اندر دل خود کاشتن

وانگه امید سخاوت داشتن

هر که خلق از خلق او خشنود نیست

هیچ قدرش بر در معبود نیست

هر که او را پیشه بدخویی بود

کار او پیوسته بدرویی بود

خوی بد بر تن بلای جان بود

مردم بدخو نه از انسان بود

بخل شاخی از درخت دوزخست

وان بخیلک از سگان مسلخست

روی جنت را کجا بیند بخیل

پشه افتاده اندر پای پیل

باش از بخل بخیلان برکران

تا نباشی از شمار ابلهان

 

*****

 

سه علامت ظاهر آمد در بخیل

با تو گویم یاد گیرش ای خلیل

اولا از سایلان ترسان بود

وز بلای جوع هم لرزان بود

چون رسد در ره بخویش و آشنا

بگذرد چون باد و گوید مرحبا

نبود از مالش کسی را فایده

کم رسد با کس ز خوانش مایده

 

*****

 

هر کرا سه کار عادت باشدش

در جهان بخت و سعادت باشدش

تا تواند خیر بی منت کند

خویش را مستوجب رحمت کند

دائما گر بیند او عیب کسان

در ملامت هیچ نگشاید زبان

هر کرا بینی براه ناصواب

سر براهش آر تا یابی ثواب

زحمت خود را ز مردم دور دار

بار خود برکس میفکن زینهار

 

*****

 

چارچیز است از عطاهای کریم

با تو گویم یادگیرش ای سلیم

فرض حق اول بجای آوردنست

والدین از خویش راضی کردنست

حکم دیگر چیست با شیطان جهاد

چارمش نیکی بخلق نامراد

 

*****

 

بر سر بالین بیماران گذر

زانکه هست این سنت خیرالبشر

تا توانی تشنه را سیراب کن

در مجالس خدمت اصحاب کن

خاطر ایتام را دریاب نیز

تا ترا پیوسته حق دارد عزیز

چون شود گریان یتیمی ناگهان

عرش حق در جنبش آید آن زمان

چون یتیمی را کسی گریان کند

مالک اندر دوزخش بریان کند

آنکه خنداند یتیمی خسته را

باز یابد جنت در بسته را

هر که اسرارت کند فاش ای پسر

از چنان کس دور می‌باش ای پسر

در جوانی دار پیران را عزیز

تا عزیز دیگران باشی تو نیز

بر ضعیفان گر ببخشای رواست

کین ز سیرتهای خوب اولیاست

بر سر سیری مخور هرگز طعام

تا نمیرد در برت دل ای غلام

علت مردم ز پر خواری بود

خوردن پر تخم بیماری بود

راحتی نبود حسود شوم را

کاذب بدبخت را نبود وفا

هر منافق را تو دشمن دار باش

از وی و از فعل او بیزار باش

توبهٔ بد خو کجا محکم بود

مر بخیلان را مروت کم بود

تا شود دین تو صافی چون زلال

باش دایم طالب قوت حلال

آنکه باشد در پی قوت حرام

در تن او دل همی میرد

 

 *****

 

هر که آرد این نصیحتها بجای

در دو عالم رحمتش بخشد خدای

ور نیارد این وصیت را بجا

دور ماند بی شکی او از خدا

یا الهی رحم کن بر ما همه

عفو کن جمله گناه ما همه

عاجزیم و جرمها کرده بسی

نیست ما را غیر تو دیگر کسی

گر بخوانی ور برانی بنده‌ایم

هرچه حکم تست از آن خرسنده‌ایم

رحمت حق باد بر روح آن کسی

کین نصایح را بخواند او بسی

 

*****

 

 دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل  آسوده  توان  کرد

آزرده دلان را سر گلگشت  چمن  نیست

 

وحشی بافقی

 

 

بهار



 

سینه‌ای چاک نکردیم درین فصل بهار

صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار

گریه‌ای از سرمستی به تهیدستی خویش

چون رگ تاک نکردیم درین فصل بهار

ابر چون پنبهٔ افشرده شد از گریه و ما

مژه‌ای پاک نکردیم درین فصل بهار

جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگدلان

دیده نمناک نکردیم درین فصل بهار

لاله شد پاک فروش از عرق شبنم و ما

عرقی پاک نکردیم درین فصل بهار

غنچه از پوست برون آمد و ما بیدردان

جامه‌ای چاک نکردیم درین فصل بهار

با دو صد خرمن امید، ز غفلت صائب

تخم در خاک نکردیم درین فصل بهار

 

غزل ۸۷

صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات

 

 

 

عید نوروز و رستاخیز طبیعت را حضور تمام دوستان پیشاپیش تبریک میگم

 

امیدوارم که سال خوبی توام با شادی داشته باشین

 

و ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نکنین

 

و جا داره  از تمام دوستانی که باعث رنجش

 

آنها شده ام پوزش بخوام

 

 

 

من   معترفم   که  کار  من  جمله  خطاست

معذورم   از   آنکه   بر   بشر   سهو  رواست

ای   منصف   اگر   توان   در   اصلاح  بکوش

در عیب نظر   مکن   که بی عیب   خداست