سعدی شیرازی 3
زبسم الله چیزی نیست بهتر
نهادم تاج بسم الله بر سر
عجب تاجیست این تاج الهی
بنه بر سر برو هر جا که خواهی
سعدی
*****
یکی را عادت بود راستی
خطا گر کند در گذارند از او
و گر نامور شد به قول دروغ
دگر راست باور ندارند از او
سعدی
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای افکند
این دیدهٔ شوخ میبرد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
*****
چــه شود بـــــــه چهرهٔ زرد مــــن نظری برای خــــــدا کنی
کـه اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
*****
آن شنیدستی که در اقصای غور
بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
*****
گر در همه شهر یک سر نیشترست
در پای کسی رود که درویش ترست
با این همه راستی که میزان دارد
میلش طرفی بود که آن بیشترست
*****
فرزانه رضای نفس رعنا نکند
تا خیره نگردد و تمنا نکند
ابریق اگر آب تا به گردن نکنی
بیرون شدن از لوله تقاضا نکند
*****
تا کی به جمال و مال دنیا نازی
آمد گه آنکه راه عقبی سازی
ای دیر نشسته وقت آنست که جای
یک چند به نوخاستگان پردازی
******
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند وبس
مکن تکیه بر ملک دنیا وپشت
که بسیار کس چون تو پرورد وکشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
*****
سالها بر تو بگذرد که گذر
نکنی سوی تربت پدرت
تو به جای پدرت چه کردی خیر
تا همان چشم داری از پسرت
*****
چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
چو سختی پیشش آمد سهل گیرد
وگر تن پرور است اندر فراخی
چو تنگی ببیند از سختی بمیرد
*****
ترک دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم وغله اندوزند
عالمی را گفت باشد وبس
هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و،خود نکند
عالم که کامرانی وتن پروری کند
از خویشتن گم است که را رهبری کند؟
*****
غزل۵۹
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی
یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم
هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز
دیگرش چاره نماند که تو بیشبه و نظیری
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی
خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری
حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی
بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
همه را ملک مجازست بزرگی و امیری
تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
سعدیا من ملکالموت غنیام تو فقیری
چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری
*****
این وبلاگ برای دوستداران شعر وادب