X
تبلیغات
اشـــعـــار نــغـز از صــاحـبــان مـغــز - جامی
تاريخ : سه شنبه هفدهم آبان 1390 | 20:0 | نویسنده : ســـهــیـــل

از غم زلفت دل شیدا شکست

شیشه می در شب یلدا شکست

خال لبت مرده کند زنده را

رونق بازار مسیحا شکست

پیرهن عصمت یوسف درید

از غم آن پشت زلیخا شکست

کشتی ما بر لب دریا رسید

خیر نبیند که دل ما شکست

قیس به صحرای جنون جان بداد

وحش بیابان خم دلها شکست

بس که زدیم ریگ بیابان به پای

خار مغیلان به کف پا شکست

بس که جفا دید ز اغیار تو

عهد ترا جامی شیدا شکست

 

*****

 

نور الدین عبد الرحمان جامی

  

غمت در نهانخانه دل نشیند 

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل سبکتر قدم زن 

مبادا غباری به محمل نشیند 

به پا گر خلد خار به آسان بر آید  

چه سازم ز خاری که بر دل نشیند

زگل گل بروید بصحن چمن ها

که بوی خوش آن بهر دل نشیند 

دلمرا مرنجان که این مرغ وحشی 

ز بامیکه بر خاست مشکل نشیند 

خوش آن کاروانی که شب راه طی کرد 

دم صبح اول به منزل نشیند 

بنازم به بزم محبت که آنجا  

گدایی وشاهی مقابل نشینن 

امیدواره جامی به فردای  محشر 

به زیر لوای مزمل نشیند

 

*****  

(نورالدین عبدالرحمن جامی)

 

*****

 

بدیدم طاق ابرویت دلم شد مبتلای تو

به شوخی میبرد دل را تو دانی وخدای تو  

اگر مطلب تو را این است که من در حسرتت مردم 

مرا صد جان اگر باشد همه سازم فدای تو  

مشو غافل ز حال من که تا جان در بدن دارم 

ز سر بیرون نخواهد شدمراهرگز هوای تو  

بسی خوبان بدیدم من نگشتم مایل ایشان

نمیدانم چه سر است اینکه مردم از برای تو 

اگر خوبان عالم را ز سر تا بیارایند 

دل مسکین جامی رانباشد جز هوای تو

 

  ***** 

 

(نورالدین عبدالرحمان جامی)